جهاد علمی دانشجویان خوروبیابانک

مصاحبه رادیو معارف با سید علی موسوی در رابطه با مجموعه جهاد علمی دانشجویان خور
نویسنده : سید وحید عبادی - ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ خرداد ۱۳٩۳
 

توضیحاتی در رابطه با چرایی و چگونگی تشکیل جهاد علمی دانشجویان شهرستان خور و بیابانک که در دو هفته اخیر با عنوان برنامه مهاجر و شناسایی ایده های گروههای جهادی در نقاط مختلف کشور منتشر شده است. فایل مصاحبه در دو برنامه مجزا در لینک های زیر قابل دانلود می باشد. 

دانلود مصاحبه 1393/2/29

دانلود مصاحبه 1393/3/5



 
 
معلم موجودی غیر قابل توصیف؟؟!!
نویسنده : جهادی - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

لحظه لحظه‌اش خاطره است؛ خاطراتی سبز و آبی و گاه خاکستری؛ خاطراتی که این شغل را شیرین و جذاب ساخته است.  نمی‌شود معلم باشی و بگویی که از این کار تکراری خسته شدم. در معلمی هر روز با ده‌ها کودک یا نوجوان سروکار داری؛ کسانی که دلشان پاک‌تر از دیگر قشرهای جامعه است و روحشان با شور و هیجان عجین شده و این شور و هیجان جوانی خود را به گونه‌های مختلف به معلم نشان می‌دهند. زمانی با صمیمیتی صادقانه، گاه با شیطنتی کودکانه و حتی پیش می‌آید که با رفتاری نابخردانه دلگیرت بکنند؛ اما وقتی کلاهت را قاضی می‌کنی، می‌بینی که بیشتر صمیمیت‌ها و شیطنت‌هایشان در خاطرت می‌ماند و می‌توانی از رفتارهای نادرستشان چشم پوشی کنی.

شما را مهمان چند خاطره از همین لحظات سبز و آبی معلم‌ها و دانش‌آموزان می‌کنم.
پنجره اول:
معلم قاتل
یادم نیست که چرا صحبت از حیوانات اهلی شد، اما همین عاملی شد که خاطره‌ای از طوطی خواهرم بگویم؛ طوطی بامزه‌ای که اصلاً میانه‌ای با قفس نداشت و بهترین جا را برای نشستن سر آدم‌ها می‌دانست. خلاصه داشتم از کارهای بامزه آن طوطی می‌گفتم و اینکه هر بار جا خالی می‌دادم تا روی سرم ننشیند، اوج می‌گرفت و چرخی می‌زد تا بالاخره روی سرم قرار می‌گرفت و عاشق اسمارتیز بود و خلاصه یک هفته‌ای گرفتارش بودم.
ناگهان پارازیت یکی از بچه‌ها به گوشم خورد که گفت: «چند روز پیش شما بود و نمرد؟!»
با تعجب پرسیدم: «چرا بمیره؟»
خب آخه پیش شما بوده؛ اونم یییییییک هفته!
و بعد شلیک خنده بچه‌ها.
80 دقیقه تونل وحشت
باز هم سال تحصیلی جدید و باز هم اجبار مدیر محترم بر اینکه از دانش‌آموزان نظرخواهی کنید و منی که می‌دانم باز باید غمنامه دانش‌آموزان را بخوانم: اینکه سخت‌گیری، استرس وارد می‌کنی، چرا زمان امتحان را از قبل تعیین نمی‌کنی؟ چرا همیشه از اول امتحان می‌گیری؟ چرا وقتی بلد نیستیم دعوایمان می‌کنی و....
اما امسال نظر یکی از دانش‌آموزان سال سوم ریاضی جالب است که گفته: «این کلاس، وحشتناک‌ترین کلاس زندگی من است. وارد کلاس که می‌شوم انگار وارد تونل وحشت شدم. قلبم تالاپ و تولوپ می‌زنه»!
خدایی‌اش تا حالا فکر نمی‌کردم که کلاسم تونل وحشت باشه. بهشون گفتم که از این به بعد باید اول کلاس بهم پول بدهید؛ هفته‌ای ۸0 دقیقه تونل وحشت که مجانی نمیشه!
ن...خن ...دیم
چند روز بود که بیمار بودم. ضعف شدید و سرگیجه کلافه‌ام کرده بود. آن روز سر جلسه امتحان ایستاده بودم که دیدم بدجور سرم گیج می‌رود». با ضعف به بچه‌ها گفتم: بچه‌ها! اگه من افتادم زمین . . . که یکی از بچه‌ها پرید وسط حرفم و با لحنی کشدار گفت: «ن.. خن ....دیم»
یعنی واقعاً این بچه ها آنتیکند!
 
 آخر «سه» شدن
 حسابی گیج بازی درمی‌آورد. به شوخی یک جوک ترکی در همین زمینه تعریف می‌کنم و آخرش می‌گویم که خود من ترکم و به آذری‌ها برنخورد.
یکی از بچه‌ها بعد از ۱۰ دقیقه می‌گوید: خانم! راستی راستی شما ترک هستین؟
می‌گویم: بله.
با تعجب می‌گوید: «اما اصلاً به شما نمیاد که ترک باشین!»
با کنجکاوی می‌پرسم: «چطور مگه؟»
با اطمینان می‌گوید: «آخه ترکا خوشگلن»!
ای کاش
یکی از دبیران مدرسه به من می‌گوید سال پیش یک بار بچه‌های سال چهارم تجربی گفتند که خانم ما می‌خواهیم ادای یکی از دبیرانمان را درآوریم و من هم اجازه دادم.
گفت یکی نقش دبیر را بازی کرد و صدا کرد: حسنی! شاگردی با ترس و لرز آمد جلو. دبیر مجازی نگاهی بالا بلند به دانش آموز انداخت و گفت: بشین منفی.
خانم! ما درس خوانده‌ایم.
همین که گفتم. بشین منفی. رضایی بیاد.
بله، خانم!
و باز نگاهی از روی خشم و بار دیگر : بشین منفی.
اما خانم! ما درس بلدیم!
همین که گفتم. منفی می‌گیری!
و خلاصه همچنان این جریان ادامه داشته است.
صد البته واضح و مبرهن است که معلم مجازی محترم، نقش این حقیر را بازی می‌کرده است، و این، من بوده‌ام که بدون هیچ دلیل موجهی و از سر مرض، به دانش‌آموزان گل و گلابم منفی می‌داده‌ام!
چند روز بعد به عنوان درد دل، برای یکی از کلاس‌هایم این خاطره را تعریف کردم و در پاسخ صدای یکی از شاگردان را شنیدم که: نه، خانم! هیچ هم این طور نیست.
و در ادامه با گله‌مندی گفت: کاش این طوری بود! برعکس؛ شما وقتی کسی درس بلد نیست سر پا نگهش می‌دارید و سؤال‌های سخت سخت ازش می‌پرسید.
و بچه‌های دیگر هم با افسوس سری  تکان دادند و تاییدکردند!
مشکل از کلاسه
پاهایش را روی هم می‌اندازد و به صندلی لم می‌دهد و می‌گوید: «من درسای دیگه رو هم نمی‌خونم، اما نمره‌ام این نمیشه؛ مشکل از من نیست مشکل از جای دیگه است.»
می‌پرسم: «از کجاست؟»
از کلاسه.
چرا؟
خب واسه اینکه سخت می‌گیرین. انتظار زیادی دارین. اصلاً چه دلیلی داره آن قدر به ما سخت بگیرین. اگه راست می‌گین، اگه هم کنکور براتون مهمه، خب سخت کار کنید، اما آسون امتحان بگیرین، و بعد ابرویش را بالا می‌اندازد و نفسی عمیق می‌کشد و بار دیگر می‌گوید: «بازم می‌گم مشکل از کلاسه».
سلام بر پفک نمکی!
جلسه اول در هر کلاسی می‌گویم که اگر ضعف کردید و حالتان بد شد می‌توانید یک شکلات یا بیسکویتی بخورید تا دچار مشکل نشوید. چند روز پیش در اوج درس دیدم یک چیز نارنجی بین مقنعه و صورت یکی از بچه‌ها گم شد؛ می‌پرسم: چی بود؟
می‌گوید: پفک!
با تعجب نگاهش می‌کنم و می‌گویم: اون وقت چرا الان؟
حق به جانب می‌گوید: خودتان گفته بودید که میشه تو کلاس خورد!
پفک؟ من گفتم پفک بخورید؟
خب شما گفتید که اگر چیزی دوست داشتید بخورید. منم دلم پفک خواست!
(و این گونه حرف‌های معلم در کلاس تحلیل و تفهیم می‌شود)
قبل از کلاس تست سراغم آمده و می‌گوید: خانم! میشه امروز نیام سر کلاس؟
می‌گویم: اگه دفتر اجازه می‌ده نیا، اما اگه قرار بر اجازه منه، نه، اجازه نمی‌دم.
می‌گوید: دفتر گفته شما باید اجازه بدید.
می‌گویم: نه.
با غرغر راهش را می‌کشد و می‌‌رود. سر کلاس خبری از او نیست. از بچه‌ها سؤال می‌کنم، می‌گویند خبری از او ندارند و احتمالاً به خانه رفته است. سه ربع بعد خسته و بی‌حوصله با یک برگه وارد کلاس می‌شود. می‌پرسم: کجا بودی؟
نمازخونه؛ خوابیده بودم.
خوابیده بودی‌؟!
آره، خیلی خسته‌ام؛ تازه گولم زدن بیدارم کردن. گفتن که مادرت اومده دنبالت بلند شو؛ اون وقت منو فرستادن سر کلاس!
و بعد با خستگی ته کلاس می‌نشیند و سرش را روی میز می‌گذارد و وقتی از او می‌خواهم درست بنشیند، یک بند غر می‌زند که درکش نمی‌کنم و دیشب بیدار بوده و ...
به چه فکر می کنید ؟
از بچه‌ها  خواستم تا برایم بنویسند که در طی کلاس به چه مسایلی فکر می‌کنند. منتخبی از آنچه را که نوشته‌اند، اینجا می‌نویسم:
* امروز حواس من پیش پدرم است که قرار است از شماره تلفن‌هایی که از خانه زنگ خورده پرینت بگیرد و من نگرانم.
* ابتدای کلاس به این فکر می‌کنم که معلم از من درس می‌پرسد یا نه. وسط کلاس هنگام درس پرسیدن به یاد همه آیه‌های قرآن می‌افتم که بخوانم و ازم درس پرسیده نشود، و آخر کلاس اگر زنگ آخر باشد به یاد بازی‌های فوتبال می‌افتم که خدا کند فردا درس نداشته باشیم تا بتوانم ببینم.
* در هنگام پرسش به این فکر می‌کنم که بتوانم تمام سؤال‌هایتان را جواب دهم تا پشتم را گچی نکنید (گفتنی است که من به دلایل مختلف گاه روی مقنعه یا مانتوی بچه‌ها با گچ های رنگی مخصوص خودم، نقاشی می‌کشم).
* اینکه اصلاً منصفانه نیست که موقع امتحان عموی بابام بمیره و من برم خونه و بقیه بچه‌ها امتحان بدن. راه حل درست این است که یک زلزله بیاد و همه بمیرن (به جز خودم)! این طوری هم بچه‌های خدابیامرز از امتحان راحت میشن و هم من!
راستی اگر همه مردن و شما زنده موندین بازم از من امتحان می‌گیرید؟
* به فکر اینکه اگر مامانم بره مشهد، من و بابام و داداشم چه حالی می‌کنیم! کلی برای خودمون می‌گردیم.
* اول کلاس: تمام حواسم به درس است.
وسط کلاس: به لباسی که قرار است در مهمانی بپوشم، لباس‌های معلم، پول و آینده‌ام، لباس‌های عیدم، میز و در و تخته و گچ‌های مخصوص شما!
آخر زنگ: ساعت چند است؟ کی زنگ می‌خوره؟ زنگ بعد چی داریم؟
و هنگام درس پرسیدن، ساعتم همش عقب می‌ماند! فقط تمام فکرم این است که آن را چطوری درست کنم!
* اینکه چطور میشه شما رو دور زد تا امتحان نگیرید. بعد هم که امتحان می‌گیرید چطور می‌شه تقلّب کرد، و در نهایت چطور خبر  نمره افتضاحم را به مادرم بدم و مهم‌تر از همه با خشم شما چه کنم؟!
*               *            *
پنجره دوم:
ما همه درس گوش می دهیم !
سر کلاس درس بودیم و هر کس داشت یک کاری انجام می‌داد که البته  بیشترشان  هیچ ربطی به درس نداشتند! مثلاً دوستان داشتند با پاهایشان میز را حدود یک  متر بلند می‌کردند و به زمین می‌کوبیدند یا وسایل دوستانی را که خواب بودند می‌دزدیدند و . . .
در این میان، فاطمه برای اینکه به دبیر ثابت کند که به درس گوش می‌دهد، یک سؤال پرسید و شروع به بحثی جدی با معلم درباره موضوع مورد نظر کرد و به هیچ عنوان هم نمی‌خواست از نقش شاگرد خوب و مؤدب بیرون بیاید. از آن طرف مریم هم در پشت سر او داشت بدون ترمز صحبت می‌کرد و کارهای ریحانه را گزارش می داد و در انتها هم با هیجان گفت: یا امام زمان‌! بچه‌ها! ریحانه داره زمینو می‌کنه...!!!
فاطمه هم دیگر نتوانست جلوی خودش را  بگیرد و در میان بحث علمی از نقشی که حسابی با آن جور شده بود، بیرون آمد و از خنده منفجر شد. این وسط، چهره دبیر دیدنی بود که با چهره‌ای بر افروخته فقط نگاه می‌کرد و در ذهنش به عقل سالم ما شک می‌کرد!
 
لحظات ناب تدریس
سر زنگ شیرین ریاضی نشسته بودیم و دبیر محترم در حال تدریس بودند و کلاس در بی‌حالی مبهمی فرو رفته بود. ناگهان متوجه شدیم که دبیرمان از اعماق وجودشان تعجب کردند. بنا به عادت مالوف با چشم مسیر نگاهشان را دنبال کردیم. چشمتان روز بد نبیند، دیدیم که یکی از بچه‌های شرّ کلاس، دستش را  تا آرنج در کفشش کرده و در پاسخ به سؤال دبیر که داری چه  کار می‌کنی، خیلی «ریلکس» و با اعتماد به نفس کامل، گفت: «دارم فلشمو در میارم.» بعد در ادامه یک عدد فلش از کفشش درآورد و روی میز گذاشت!
دبیر که دید او همچنان در حال کند و کاو است با عصبانیت گفت: «تموم شد؟»
و در پاسخ شنید که: «نه، هنوز درش مونده» و بعد از چند دقیقه در فلش هم روی میز آمد و شاگرد محترم نفسی عمیق کشید و فرمودند: «تمووووم شد»!!!!
بیا بیرون !
دور تا دور مدرسه بوته‌های گل رز کاشته بودند، اما آنچه برای ما جالب بود، گل‌های خوشرنگ صورتی رز نبود، بلکه چند تا درخت توت قرمز بود که در گوشه و کنار مدرسه به چشم می‌خورد و بچه‌ها در اردیبهشت ماه، زمانی که  هنوز توت‌ها نرسیده بود، حساب توت‌های کال صورتی رنگ را می‌رسیدند. یک روز با ناهید و رؤیا، به بهانه کار واجب! معلم را پیچاندیم و رفتیم سراغ درخت‌های توت؛ من سراغ شاخه‌های پشتی کنار دیوار رفتم و آن دو نفر، از شاخه‌های رو به حیاط بهره می‌بردند که از دور جمال بی مثال معاونمان پیدا شد و بچه‌های رو به حیاط به سمت سرویس‌های بهداشتی دویدند و پنهان شدند، اما من بدبخت که پشت درخت بودم، تنها صدای پا نصیبم شد. کمی نگران شدم و برای اطمینان خاطر خیلی آرام پرسیدم: «کی اونجاست؟ رضایی (نام خانوادگی معاونمان) اومد بچه‌ها ؟ چی شد؟ که ناگهان خانم رضایی با صدایی مرعوب کننده فریاد زد: «بیا بیرون!!!»
یعنی از ترس...
مراسم چایی خوران
روزهای سه‌شنبه، زنگ تفریح دوم، بوفه مدرسه شلوغ‌تر از همیشه بود. بچه‌های کلاس ما دسته‌ای وارد بوفه می‌شدند تا برای زنگ تاریخ، تدارکات تهیه کنند. معلم تاریخ ما دبیر نازنینی بود و چون بچه‌ها را قطاری ردیف می‌کرد تا از آنها  درس بپرسد، دیگر چندان حواسش  به بچه‌هایی که نشسته بودند،  نبود! ما هم که فرصت طلب...زنگ های تاریخ شیطنتمان گل میکرد و مراسم خوراکی خوران ! داشتیم .
یک روز یکی از بچه‌ها گفت: از هر چی پفک و چیپس و شکلاته خسته شدم؛ تو این سرما فقط چایی می‌چسبه. قرار شد که هفته بعد، عباس فلاسک چایی با چند تا لیوان یک بار مصرف برای کلاس تاریخ بیاورد. سه شنبه بعد عباس با یک فلاسک گنننننننده وارد کلاس شد. باور کنید که اگر  دو بار به کل بچه‌ها چایی می‌دادیم بازهم اضافه می‌آمد!... خلاصه با هزار بدبختی فلاسک را  جاسازی کردیم و وقتی بچه‌ها پای تخته رفتند، ما هم عملیات را شروع کردیم! فلاسک را به حامد، یکی از از بچه‌های انتهای کلاس، دادیم تا چایی‌ها را بریزد. ناصر هم مسؤول پخش چای بود. من و عباس و صادق و محسن هم وظیفه خطیر خوردن را در اولین مرحله به عهده داشتیم!
همین که ناصر چای‌‌ها را  پخش کرد، عباس مثل آدم‌های قحطی زده، چایی داغ را سر کشید. یک دفعه  دیدیم قرمز شد. داشت آتیش می‌گرفت؛ بیچاره رفت از دبیر برای بیرون رفتن‌ اجازه بگیرد که تازه بازپرسی‌های دبیر نازنین از ایشون شروع شد....: «قاسمی! بگو چی خوردی؟؟ چیپس خوردی آره؟؟ حتماً فلفلی هم بود هان؟؟؟» خلاصه بعد از مرحله ۲۰ سؤالی گذاشت بیرون برود ... و ما هم در ادامه با خیال راحت مراسم چایی‌خوران را در کلاس به اجرا گذاشتیم‌!.....
 رفته بودیم رامسر، خ. خیرآوران مسؤولمون بودن... وقتی خواب بودن با سمیه و سحر رفتیم سر گوشیشون و شماره منزلشونو برداشتیم. مزاحم شدیم! آخ که چه حالی داد! آخرشم به همه جایزه دادن غیر از ما سه تا!

میگن«حسنی به مکتب نمی‌رفت وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت» حکایت ما بود. یک جمعه در میان، مدرسه بودیم! یادتونه یه بار که از کلاس رفت بیرون، ساعتو کشیدیم جلو؟ آخ که چه حالی داد!

                                                                                 منبع:سایت سنجش



 
 
معلم موجودی غیر قابل توصیف؟؟!!
نویسنده : جهادی - ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
 

لحظه لحظه‌اش خاطره است؛ خاطراتی سبز و آبی و گاه خاکستری؛ خاطراتی که این شغل را شیرین و جذاب ساخته است.  نمی‌شود معلم باشی و بگویی که از این کار تکراری خسته شدم. در معلمی هر روز با ده‌ها کودک یا نوجوان سروکار داری؛ کسانی که دلشان پاک‌تر از دیگر قشرهای جامعه است و روحشان با شور و هیجان عجین شده و این شور و هیجان جوانی خود را به گونه‌های مختلف به معلم نشان می‌دهند. زمانی با صمیمیتی صادقانه، گاه با شیطنتی کودکانه و حتی پیش می‌آید که با رفتاری نابخردانه دلگیرت بکنند؛ اما وقتی کلاهت را قاضی می‌کنی، می‌بینی که بیشتر صمیمیت‌ها و شیطنت‌هایشان در خاطرت می‌ماند و می‌توانی از رفتارهای نادرستشان چشم پوشی کنی.

شما را مهمان چند خاطره از همین لحظات سبز و آبی معلم‌ها و دانش‌آموزان می‌کنم.
پنجره اول:
معلم قاتل
یادم نیست که چرا صحبت از حیوانات اهلی شد، اما همین عاملی شد که خاطره‌ای از طوطی خواهرم بگویم؛ طوطی بامزه‌ای که اصلاً میانه‌ای با قفس نداشت و بهترین جا را برای نشستن سر آدم‌ها می‌دانست. خلاصه داشتم از کارهای بامزه آن طوطی می‌گفتم و اینکه هر بار جا خالی می‌دادم تا روی سرم ننشیند، اوج می‌گرفت و چرخی می‌زد تا بالاخره روی سرم قرار می‌گرفت و عاشق اسمارتیز بود و خلاصه یک هفته‌ای گرفتارش بودم.
ناگهان پارازیت یکی از بچه‌ها به گوشم خورد که گفت: «چند روز پیش شما بود و نمرد؟!»
با تعجب پرسیدم: «چرا بمیره؟»
خب آخه پیش شما بوده؛ اونم یییییییک هفته!
و بعد شلیک خنده بچه‌ها.
80 دقیقه تونل وحشت
باز هم سال تحصیلی جدید و باز هم اجبار مدیر محترم بر اینکه از دانش‌آموزان نظرخواهی کنید و منی که می‌دانم باز باید غمنامه دانش‌آموزان را بخوانم: اینکه سخت‌گیری، استرس وارد می‌کنی، چرا زمان امتحان را از قبل تعیین نمی‌کنی؟ چرا همیشه از اول امتحان می‌گیری؟ چرا وقتی بلد نیستیم دعوایمان می‌کنی و....
اما امسال نظر یکی از دانش‌آموزان سال سوم ریاضی جالب است که گفته: «این کلاس، وحشتناک‌ترین کلاس زندگی من است. وارد کلاس که می‌شوم انگار وارد تونل وحشت شدم. قلبم تالاپ و تولوپ می‌زنه»!
خدایی‌اش تا حالا فکر نمی‌کردم که کلاسم تونل وحشت باشه. بهشون گفتم که از این به بعد باید اول کلاس بهم پول بدهید؛ هفته‌ای ۸0 دقیقه تونل وحشت که مجانی نمیشه!
ن...خن ...دیم
چند روز بود که بیمار بودم. ضعف شدید و سرگیجه کلافه‌ام کرده بود. آن روز سر جلسه امتحان ایستاده بودم که دیدم بدجور سرم گیج می‌رود». با ضعف به بچه‌ها گفتم: بچه‌ها! اگه من افتادم زمین . . . که یکی از بچه‌ها پرید وسط حرفم و با لحنی کشدار گفت: «ن.. خن ....دیم»
یعنی واقعاً این بچه ها آنتیکند!
 
 آخر «سه» شدن
 حسابی گیج بازی درمی‌آورد. به شوخی یک جوک ترکی در همین زمینه تعریف می‌کنم و آخرش می‌گویم که خود من ترکم و به آذری‌ها برنخورد.
یکی از بچه‌ها بعد از ۱۰ دقیقه می‌گوید: خانم! راستی راستی شما ترک هستین؟
می‌گویم: بله.
با تعجب می‌گوید: «اما اصلاً به شما نمیاد که ترک باشین!»
با کنجکاوی می‌پرسم: «چطور مگه؟»
با اطمینان می‌گوید: «آخه ترکا خوشگلن»!
ای کاش
یکی از دبیران مدرسه به من می‌گوید سال پیش یک بار بچه‌های سال چهارم تجربی گفتند که خانم ما می‌خواهیم ادای یکی از دبیرانمان را درآوریم و من هم اجازه دادم.
گفت یکی نقش دبیر را بازی کرد و صدا کرد: حسنی! شاگردی با ترس و لرز آمد جلو. دبیر مجازی نگاهی بالا بلند به دانش آموز انداخت و گفت: بشین منفی.
خانم! ما درس خوانده‌ایم.
همین که گفتم. بشین منفی. رضایی بیاد.
بله، خانم!
و باز نگاهی از روی خشم و بار دیگر : بشین منفی.
اما خانم! ما درس بلدیم!
همین که گفتم. منفی می‌گیری!
و خلاصه همچنان این جریان ادامه داشته است.
صد البته واضح و مبرهن است که معلم مجازی محترم، نقش این حقیر را بازی می‌کرده است، و این، من بوده‌ام که بدون هیچ دلیل موجهی و از سر مرض، به دانش‌آموزان گل و گلابم منفی می‌داده‌ام!
چند روز بعد به عنوان درد دل، برای یکی از کلاس‌هایم این خاطره را تعریف کردم و در پاسخ صدای یکی از شاگردان را شنیدم که: نه، خانم! هیچ هم این طور نیست.
و در ادامه با گله‌مندی گفت: کاش این طوری بود! برعکس؛ شما وقتی کسی درس بلد نیست سر پا نگهش می‌دارید و سؤال‌های سخت سخت ازش می‌پرسید.
و بچه‌های دیگر هم با افسوس سری  تکان دادند و تاییدکردند!
مشکل از کلاسه
پاهایش را روی هم می‌اندازد و به صندلی لم می‌دهد و می‌گوید: «من درسای دیگه رو هم نمی‌خونم، اما نمره‌ام این نمیشه؛ مشکل از من نیست مشکل از جای دیگه است.»
می‌پرسم: «از کجاست؟»
از کلاسه.
چرا؟
خب واسه اینکه سخت می‌گیرین. انتظار زیادی دارین. اصلاً چه دلیلی داره آن قدر به ما سخت بگیرین. اگه راست می‌گین، اگه هم کنکور براتون مهمه، خب سخت کار کنید، اما آسون امتحان بگیرین، و بعد ابرویش را بالا می‌اندازد و نفسی عمیق می‌کشد و بار دیگر می‌گوید: «بازم می‌گم مشکل از کلاسه».
سلام بر پفک نمکی!
جلسه اول در هر کلاسی می‌گویم که اگر ضعف کردید و حالتان بد شد می‌توانید یک شکلات یا بیسکویتی بخورید تا دچار مشکل نشوید. چند روز پیش در اوج درس دیدم یک چیز نارنجی بین مقنعه و صورت یکی از بچه‌ها گم شد؛ می‌پرسم: چی بود؟
می‌گوید: پفک!
با تعجب نگاهش می‌کنم و می‌گویم: اون وقت چرا الان؟
حق به جانب می‌گوید: خودتان گفته بودید که میشه تو کلاس خورد!
پفک؟ من گفتم پفک بخورید؟
خب شما گفتید که اگر چیزی دوست داشتید بخورید. منم دلم پفک خواست!
(و این گونه حرف‌های معلم در کلاس تحلیل و تفهیم می‌شود)
قبل از کلاس تست سراغم آمده و می‌گوید: خانم! میشه امروز نیام سر کلاس؟
می‌گویم: اگه دفتر اجازه می‌ده نیا، اما اگه قرار بر اجازه منه، نه، اجازه نمی‌دم.
می‌گوید: دفتر گفته شما باید اجازه بدید.
می‌گویم: نه.
با غرغر راهش را می‌کشد و می‌‌رود. سر کلاس خبری از او نیست. از بچه‌ها سؤال می‌کنم، می‌گویند خبری از او ندارند و احتمالاً به خانه رفته است. سه ربع بعد خسته و بی‌حوصله با یک برگه وارد کلاس می‌شود. می‌پرسم: کجا بودی؟
نمازخونه؛ خوابیده بودم.
خوابیده بودی‌؟!
آره، خیلی خسته‌ام؛ تازه گولم زدن بیدارم کردن. گفتن که مادرت اومده دنبالت بلند شو؛ اون وقت منو فرستادن سر کلاس!
و بعد با خستگی ته کلاس می‌نشیند و سرش را روی میز می‌گذارد و وقتی از او می‌خواهم درست بنشیند، یک بند غر می‌زند که درکش نمی‌کنم و دیشب بیدار بوده و ...
به چه فکر می کنید ؟
از بچه‌ها  خواستم تا برایم بنویسند که در طی کلاس به چه مسایلی فکر می‌کنند. منتخبی از آنچه را که نوشته‌اند، اینجا می‌نویسم:
* امروز حواس من پیش پدرم است که قرار است از شماره تلفن‌هایی که از خانه زنگ خورده پرینت بگیرد و من نگرانم.
* ابتدای کلاس به این فکر می‌کنم که معلم از من درس می‌پرسد یا نه. وسط کلاس هنگام درس پرسیدن به یاد همه آیه‌های قرآن می‌افتم که بخوانم و ازم درس پرسیده نشود، و آخر کلاس اگر زنگ آخر باشد به یاد بازی‌های فوتبال می‌افتم که خدا کند فردا درس نداشته باشیم تا بتوانم ببینم.
* در هنگام پرسش به این فکر می‌کنم که بتوانم تمام سؤال‌هایتان را جواب دهم تا پشتم را گچی نکنید (گفتنی است که من به دلایل مختلف گاه روی مقنعه یا مانتوی بچه‌ها با گچ های رنگی مخصوص خودم، نقاشی می‌کشم).
* اینکه اصلاً منصفانه نیست که موقع امتحان عموی بابام بمیره و من برم خونه و بقیه بچه‌ها امتحان بدن. راه حل درست این است که یک زلزله بیاد و همه بمیرن (به جز خودم)! این طوری هم بچه‌های خدابیامرز از امتحان راحت میشن و هم من!
راستی اگر همه مردن و شما زنده موندین بازم از من امتحان می‌گیرید؟
* به فکر اینکه اگر مامانم بره مشهد، من و بابام و داداشم چه حالی می‌کنیم! کلی برای خودمون می‌گردیم.
* اول کلاس: تمام حواسم به درس است.
وسط کلاس: به لباسی که قرار است در مهمانی بپوشم، لباس‌های معلم، پول و آینده‌ام، لباس‌های عیدم، میز و در و تخته و گچ‌های مخصوص شما!
آخر زنگ: ساعت چند است؟ کی زنگ می‌خوره؟ زنگ بعد چی داریم؟
و هنگام درس پرسیدن، ساعتم همش عقب می‌ماند! فقط تمام فکرم این است که آن را چطوری درست کنم!
* اینکه چطور میشه شما رو دور زد تا امتحان نگیرید. بعد هم که امتحان می‌گیرید چطور می‌شه تقلّب کرد، و در نهایت چطور خبر  نمره افتضاحم را به مادرم بدم و مهم‌تر از همه با خشم شما چه کنم؟!
*               *            *
پنجره دوم:
ما همه درس گوش می دهیم !
سر کلاس درس بودیم و هر کس داشت یک کاری انجام می‌داد که البته  بیشترشان  هیچ ربطی به درس نداشتند! مثلاً دوستان داشتند با پاهایشان میز را حدود یک  متر بلند می‌کردند و به زمین می‌کوبیدند یا وسایل دوستانی را که خواب بودند می‌دزدیدند و . . .
در این میان، فاطمه برای اینکه به دبیر ثابت کند که به درس گوش می‌دهد، یک سؤال پرسید و شروع به بحثی جدی با معلم درباره موضوع مورد نظر کرد و به هیچ عنوان هم نمی‌خواست از نقش شاگرد خوب و مؤدب بیرون بیاید. از آن طرف مریم هم در پشت سر او داشت بدون ترمز صحبت می‌کرد و کارهای ریحانه را گزارش می داد و در انتها هم با هیجان گفت: یا امام زمان‌! بچه‌ها! ریحانه داره زمینو می‌کنه...!!!
فاطمه هم دیگر نتوانست جلوی خودش را  بگیرد و در میان بحث علمی از نقشی که حسابی با آن جور شده بود، بیرون آمد و از خنده منفجر شد. این وسط، چهره دبیر دیدنی بود که با چهره‌ای بر افروخته فقط نگاه می‌کرد و در ذهنش به عقل سالم ما شک می‌کرد!
 
لحظات ناب تدریس
سر زنگ شیرین ریاضی نشسته بودیم و دبیر محترم در حال تدریس بودند و کلاس در بی‌حالی مبهمی فرو رفته بود. ناگهان متوجه شدیم که دبیرمان از اعماق وجودشان تعجب کردند. بنا به عادت مالوف با چشم مسیر نگاهشان را دنبال کردیم. چشمتان روز بد نبیند، دیدیم که یکی از بچه‌های شرّ کلاس، دستش را  تا آرنج در کفشش کرده و در پاسخ به سؤال دبیر که داری چه  کار می‌کنی، خیلی «ریلکس» و با اعتماد به نفس کامل، گفت: «دارم فلشمو در میارم.» بعد در ادامه یک عدد فلش از کفشش درآورد و روی میز گذاشت!
دبیر که دید او همچنان در حال کند و کاو است با عصبانیت گفت: «تموم شد؟»
و در پاسخ شنید که: «نه، هنوز درش مونده» و بعد از چند دقیقه در فلش هم روی میز آمد و شاگرد محترم نفسی عمیق کشید و فرمودند: «تمووووم شد»!!!!
بیا بیرون !
دور تا دور مدرسه بوته‌های گل رز کاشته بودند، اما آنچه برای ما جالب بود، گل‌های خوشرنگ صورتی رز نبود، بلکه چند تا درخت توت قرمز بود که در گوشه و کنار مدرسه به چشم می‌خورد و بچه‌ها در اردیبهشت ماه، زمانی که  هنوز توت‌ها نرسیده بود، حساب توت‌های کال صورتی رنگ را می‌رسیدند. یک روز با ناهید و رؤیا، به بهانه کار واجب! معلم را پیچاندیم و رفتیم سراغ درخت‌های توت؛ من سراغ شاخه‌های پشتی کنار دیوار رفتم و آن دو نفر، از شاخه‌های رو به حیاط بهره می‌بردند که از دور جمال بی مثال معاونمان پیدا شد و بچه‌های رو به حیاط به سمت سرویس‌های بهداشتی دویدند و پنهان شدند، اما من بدبخت که پشت درخت بودم، تنها صدای پا نصیبم شد. کمی نگران شدم و برای اطمینان خاطر خیلی آرام پرسیدم: «کی اونجاست؟ رضایی (نام خانوادگی معاونمان) اومد بچه‌ها ؟ چی شد؟ که ناگهان خانم رضایی با صدایی مرعوب کننده فریاد زد: «بیا بیرون!!!»
یعنی از ترس...
مراسم چایی خوران
روزهای سه‌شنبه، زنگ تفریح دوم، بوفه مدرسه شلوغ‌تر از همیشه بود. بچه‌های کلاس ما دسته‌ای وارد بوفه می‌شدند تا برای زنگ تاریخ، تدارکات تهیه کنند. معلم تاریخ ما دبیر نازنینی بود و چون بچه‌ها را قطاری ردیف می‌کرد تا از آنها  درس بپرسد، دیگر چندان حواسش  به بچه‌هایی که نشسته بودند،  نبود! ما هم که فرصت طلب...زنگ های تاریخ شیطنتمان گل میکرد و مراسم خوراکی خوران ! داشتیم .
یک روز یکی از بچه‌ها گفت: از هر چی پفک و چیپس و شکلاته خسته شدم؛ تو این سرما فقط چایی می‌چسبه. قرار شد که هفته بعد، عباس فلاسک چایی با چند تا لیوان یک بار مصرف برای کلاس تاریخ بیاورد. سه شنبه بعد عباس با یک فلاسک گنننننننده وارد کلاس شد. باور کنید که اگر  دو بار به کل بچه‌ها چایی می‌دادیم بازهم اضافه می‌آمد!... خلاصه با هزار بدبختی فلاسک را  جاسازی کردیم و وقتی بچه‌ها پای تخته رفتند، ما هم عملیات را شروع کردیم! فلاسک را به حامد، یکی از از بچه‌های انتهای کلاس، دادیم تا چایی‌ها را بریزد. ناصر هم مسؤول پخش چای بود. من و عباس و صادق و محسن هم وظیفه خطیر خوردن را در اولین مرحله به عهده داشتیم!
همین که ناصر چای‌‌ها را  پخش کرد، عباس مثل آدم‌های قحطی زده، چایی داغ را سر کشید. یک دفعه  دیدیم قرمز شد. داشت آتیش می‌گرفت؛ بیچاره رفت از دبیر برای بیرون رفتن‌ اجازه بگیرد که تازه بازپرسی‌های دبیر نازنین از ایشون شروع شد....: «قاسمی! بگو چی خوردی؟؟ چیپس خوردی آره؟؟ حتماً فلفلی هم بود هان؟؟؟» خلاصه بعد از مرحله ۲۰ سؤالی گذاشت بیرون برود ... و ما هم در ادامه با خیال راحت مراسم چایی‌خوران را در کلاس به اجرا گذاشتیم‌!.....
 رفته بودیم رامسر، خ. خیرآوران مسؤولمون بودن... وقتی خواب بودن با سمیه و سحر رفتیم سر گوشیشون و شماره منزلشونو برداشتیم. مزاحم شدیم! آخ که چه حالی داد! آخرشم به همه جایزه دادن غیر از ما سه تا!

میگن«حسنی به مکتب نمی‌رفت وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت» حکایت ما بود. یک جمعه در میان، مدرسه بودیم! یادتونه یه بار که از کلاس رفت بیرون، ساعتو کشیدیم جلو؟ آخ که چه حالی داد!


 
 
تدوین سند چشم انداز خور و بیابانک
نویسنده : جهادی - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ فروردین ۱۳٩۳
 


 
 
**خرید جنس داخلی یک ضرورت برای مقاوم‌سازی اقتصاد است
نویسنده : جهادی - ساعت ٧:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

 رهبر معظم انقلاب دیروز در حرم مطهر رضوی فرمودند: در گذشته در دوران طاغوت ترویج مصرف خارجی به عنوان یک سنت بود. اگر جنس خارجی بود بیشتر به آن رغبت داشتند این باید برگردد و به عکس شود. نمی‌گوئیم خرید جنس خارجی حرام است اما بنده عرض می‌کنم خرید جنس داخلی یک ضرورت برای مقاوم‌سازی اقتصاد است و بر روی همه چیز کشور تاثیر دارد که در آن همه مردم نقش دارند. البته در این مسئله نیز مثل خیلی جاهای دیگر مسئولیتی مسئولان و مدیران کشور بیشتر است.

 

ایشان تصریح کردند: بسیاری از زیاده‌روی‌ها و ولنگاری‌ها و ریخت و پاش‌ها و خرج‌ها به خاطر نگاه کردن ‌مردم به کسانی است که آنها را بزرگتر می‌دانند. اگر اسراف در سطوح بالا نباشد در میان مردم هم اسراف کم می‌شود. پس ترویج تولید داخلی یکی از این کارهاست و این بحث را اینگونه جمع‌بندی کنیم که اقتصاد مقاومتی به معنی مقاوم ساختن پایه‌های اقتصاد بوده و از وظایف عمومی ماست و همه می‌توانند در آن نقش ایجاد کنند. هم مسئولان و هم قوای سه‌گانه و هم آحاد ملت و ‌نیز همه کسانی که دارای مهارت کار و سرمایه هستند و همچنین صاحبنظران، کسانی هستند که باید نقش ایجاد کنند.


 
 
بخشی از سخنان رهبر معظم انقلاب در حرم رضوی(ع)
نویسنده : جهادی - ساعت ٧:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ فروردین ۱۳٩۳
 

چشممان به دست دشمن نباشد که کی تحریم را برمیدارد

                         فرهنگ از اقتصاد مهمتر است

 

**جوانان بدانند آینده مال شماست و دشمنان شما محکوم به شکست هستند 

**اگر ملتی قوی نباشد باج‌گیران از او باج می‌گیرند

 

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای: حرف من امروز عبارت است از اینکه ملت ایران باید خود را قوی کند این حرف من است و حرف من درباره اقتدار ملی است. به ملت عزیز عرض می‌کنم که اگر ملتی قوی نباشد و ضعیف باشد زور خواهد شنید و به او زور می‌گویند. اگر ملتی قوی نباشد باج‌گیران از او باج می‌گیرند و اگر بتوانند اهانت می‌کنند و اگر بتوانند زیر پا او را لگد می‌کنند؛ طبیعت دنیایی که با افکار مادی اداره می‌شود همین است.

 

رهبر معظم انقلاب خاطرنشان کردند: این‌ها در برابر کسانی که احساس ضعف کنند زورگویی می‌کنند؛ "شاعر معروف می‌گوید: مرغ پخته‌ای را آوردند در برابر آن کس که گوشت و مرغ و حیوانی نمی‌خورد نگاه کرد گفت  اگر می‌توانستی از خود دفاع کنی و قدرت می‌داشتی جرأت نمی‌کردند اینطور سرت را ببرند". من نه آن شاعر و نه ابوالعالی معری که به نقل وی گفته شده را قبول دارم؛ اما این را قبول دارم مرگ برای ضعیف برای دنیایی که بر اساس افکار مادی اداره می‌شود امری طبیعی است. اگر ملتی بر خود نیاید و خود را قوی نکند به او زور می‌گویند.

 

ایشان در ادامه سخنانشان تاکید کردند: بعضی ملت‌ها تا قوی شدن فاصله زیادی دارند. امیدی ندارند که در خود نیرو ایجاد کنند و با زورگویان مبارزه کنند، اما ما استعداد و ظرفیت‌های زیادی داریم و اینگونه نیستیم و ما به سمت اقتدار ملی مسیر زیادی را رفته‌ایم، بر این اساس نقشه کلی سال 93 را در 2 عنصر می‌بینیم که در پیام اول سال عرض کردم "اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی"؛ قوی شدن یک ملت فقط بر این نیست تسلیحات جنگی پیشرفته داشته باشد و البته تسلیحات هم لازم است اما فقط با تسلیحات هیچ ملتی قوی نمی‌شود.

 

مقام معظم رهبری افزودند: وقتی می‌بینیم 3 عنصر را پیدا می‌کنیم که 2 عنصر در پیام است. اقتصاد، فرهنگ و سومی علم، علم و دانش، درباره دانش در این 10-12 سال حرف‌های زیادی زده شده و الحمدالله اثر کرد؛ در مورد اقتصاد و فرهنگ یک اهتمام بیش از متعارف لازم است تا ما بتوانیم اقتصاد کشور را به شکلی در بیاوریم که از آن طرف دنیا کسی نتواند با یک نشست و برخاست و تصمیم بر روی معیشت و اقتصاد ما اثر بگذارد. این دست ماست که همان اقتصاد مقاومتی است که سیاست‌های آن در اسفندماه ابلاغ شد، با مدیران کشور جلسه داشتیم و مسئولان 3 قوه که خود در تنظیم این سیاست‌ها موثر بودند استقبال کردند و گفتند ما این کار را انجام می‌دهیم.

 

**اقتصاد مقاومتی اقتصادی است که با تحریکات و تکانه‌های جهان  و سیاست آمریکا و غیرآمریکا زیر و رو نمی‌شود

 

**جوانان بدانند آینده مال شماست و دشمنان شما محکوم به شکست هستند

 

 

رهبر معظم انقلاب افزودند: جوانان بدانند آینده مال شماست و دشمنان شما محکوم به شکست هستند؛ امیدوارم خداوند همه شما را با توفیقات خود به راه‌های سعادت رهنمود شود و قلب مقدس حضرت ولی‌عصر (عج) را از ما خوشنود کند.

 


 
 
یلدا نامی خاطره انگیز
نویسنده : جهادی - ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٢
 

با پایان یافتن تابستان و با شروع فصل پاییز ، چفت (سقف) خانه های انباری دیدنی می شد و میوه هایی مانند انگور، به ، سیب ، انار و ... بر تیرهای چوبی چفت خانه بصورت آویخته صف می بستند. در دنیای کودکی هر وقت انگشت اشاره ای به سوی آن میوه های آویخته ، نشانه می رفت اغلب پاسخ این بود که آنها برای شب چله تدارک دیده شده اند تا جاییکه در بین هندوانه ها ، برای خوردن بهترین هندوانه باید به انتظار شب چله می نشستیم و حتی استفاده از بهترین هیزم ها که معمولا چوب درخت گردو بود به شب چله محول می گردید.

در این صفحه بر آن شده ایم به بررسی واژه ای که از دیر باز برایمان واژه ای آشنا و از جهتی شاید واژه ای غریب باشد بپردازیم .

 

شب یلدا(شب چله) :

شب یلدا دراز ترین شب سال ، آخرین شب پاییز، پایان برج قوس(آذر ماه) و آغاز برج جدی (دی ماه) است. نام دیگر شب یلدا شب چله است ، زمستان با شب چله شروع می شود که چهل روز اول زمستان را چله بزرگــ (اول دی ماه تا 10 بهمن ) و بیست روز بعدی را (11بهمن تا 30بهمن) چله خردی (چله کوچک) گویند.

در خصوص معنی لغوی یلدا نیز باید گفت که یلدا واژه ای سریانی (یکی از لهجه های زبان آرامی که در بین النهرین متداول بوده) است به معنای میلاد و منظور از یلدا یا میلاد در نزد ایرانیان تولد یا زایش خورشید است. ضمنا از روز اول زمستان با نام خوره روز (روز خورشید) نیز یاد می شده است.

فلسفه جشن شب یلدا:

در ابتدا باید ذکر کرد که ایرانیان باستان به اهمیت شادی در زندگی آگاه بوده و به همین دلیل مناسبتهای بسیاری را برای جشن و شادی برگزیده اند. در خصوص فلسفه جشن شب یلدا باید گفت که این جشن همانند بسیاری از آیین های ایرانی، ریشه در رویداد کیهانی دارد و در واقع این شب در پی وقوع پدیده ای نجومی به نام انقلاب زمستانی و به عنوان طولانی ترین شب سال نامگذاری شده است و در این زمان (آخرین روز ماه آذر ) نیمکره ی شمالی زمین به فصل زمستان و نیمکره جنوبی زمین به فصل تابستان خوشامد می گویند بدین معنی که طولانی ترین شب در کشورهای واقع در نیمکره شمالی زمین برابر یا هم زمان با طولانی ترین روز در کشورهای واقع در نیمکره جنوبی زمین می باشد و به زبانی دیگر زمستان ما برابر است با تابستان مردمی که در کشورهای نیمکره ی جنوبی زمین زندگی می کنند.

طول شب در کشورهای نیمکره شمالی زمین در تاریک ترین و طولانی ترین شب سال متناسب با فاصله آنها از خط استوا متفاوت است بعنوان مثال طول شب در ایران در حدود 14 ساعت و 16 دقیقه – بریتانیا 16 ساعت و 10 دقیقه – آلمان 16 ساعت و 22 دقیقه – دانمارک 17 ساعت – روسیه 17 ساعت – سوئد 17 ساعت و 57 دقیقه – نروژ 18 ساعت و 9 دقیقه – فنلاند 18 ساعت و 12 دقیقه و شایان ذکر اینکه طولانی ترین شب مربوط به یکی از شمالی ترین مناطق جهان یعنی گرینلند و پس از آن ایسلند است که با اندکی تفاوت در این دو منطقه در حدود 19 ساعت و 54 دقیقه می باشد.

 

نکته دیگر در خصوص فلسفه جشن یلدا اینکه: آریائیان در هنگام ورود به ایران و قبل از اینکه به آیین یکتا پرستی مزدیسنا (زرتشت) روی آورند ، اجرام آسمانی (خورشید ، ماه ، ستارگان) را پرستش نموده و قوای طبیعت را به عنوان ایزد و خدایان خود می شناختند. بر این اساس در باورهای کهن ایرانی، (( آناهیتا )) که به عنوان ایزد آبهای روان و ایستا به شمار میامده ، در بلند ترین شب سال ( شب چله)، در درون یک غار (( ایزد مهر)) را به دنیا می آورد، لذا بر مبنای این باور ، ایرانیان کهن شب چله را زمان زایش یا تولد ایزد مهر دانسته و بدین سبب آن را فرخنده و  گرامی می داشتند و بر این عقیده بودند که از فردای آن شب (( ایزد مهر )) رهایی بخش جهان از نمایه های اهریمن و یاری رسان روشنایی در نبرد با سیاهی و تاریکی می باشد.

 

آیین و مراسم جشن یلدا:

1- سرو آرایی: هر جشن معمولا با نمادی همراه است و ایرانیان قدیم درخت سرو را که سرما توان غلبه بر آن را ندارد به عنوان نماد ایستادگی در برابر سرما انتخاب نموده و در شب چله درخت سروی را با دو رشته نوار نقره ای و طلایی می آراستند.

2- گردهمایی خانوادگی که عموما بر گرد کرسی صورت می گرفته است و در این گردهمایی کهنسالان به نماد کهنسالی خورشید از جایگاه ویژه ای برخوردار بوده اند.

3- شعر خوانی و قصه گویی همچون شاهنامه خوانی و تفال به دیوان حافظ

4- استفاده از خوردنی ها و تنقلات به ویژه خوراکی هایی که به رنگ سرخ خورشید بودند مانند هندوانه، انار، سنجد و...

 

 

چگونگی گسترش آئین مهر در خارج از مرزهای ایران و به زبانی دیگر چگونگی جهانی شدن جشن یلدا: 

با وجود اینکه رومیان با امپراطوری ایران سر جنگ داشتند اما آئین مهر (مهر پرستی) از مرزهای ایران فراتر رفت و در امپراتوری روم باستان با نام آئین میترا گسترش یافت و بر همین اساس رومیان سالهای بسیاری شب چله را بمناسبت تولد میترا(مهر) جشن می گرفتند و روز 21 دسامبر ( 30 آذرماه) را بعنوان روز میلاد الهه ی میترا فرخنده و گرامی می داشتند. گسترش این جشن در روم و غرب به اندازه ای بود که حتی پس از رسمی شدن دین مسیحیت در این سرزمین ، کشیشان کلیسا نتوانستند از برگزاری این جشن جلوگیری کنند و در نتیجه ی  شباهت هایی مانند زاده شدن ایزد مهر(میترا) از دوشیزه ی باکره ای به نام آناهیتا ، باعث شد که روحانیون کلیسا ، عیسی را جایگزین مهر و مریم را جایگزین آناهیتا کنند و جشن یلدا را به میلاد حضرت مسیح نسبت داده و به این جشن صورتی مسیحی دهند.این جشن (جشن میلاد مسیح) تا سده چهارم میلادی همانند جشن شب چله ی ایرانیان در شب اول دی برگزار می شد اما بر اثر اشتباهی که دانشمندان مسیحی در محاسبه کبیسه ها مرتکب شدند  از سده چهارم میلادی به بعد روز 25 دسامبر (4 دی ماه) بجای 21 دسامبر روز تولد حضرت مسیح (ع) دانسته شد و این روز بعنوان روز جشن و آغاز سال میلادی قرار گرفت.

در خصوص الگو پذیری نمادهای ایرانی این جشن نیز باید گفت که نمادهایی چون سروآرایی ، به آئین و مراسم مسیحیان در کریسمس راه یافت با این تفاوت که آنها بجای سرو درخت کاج را( شاید بدلیل دسترسی بیشتر به این درخت یا مقدس بودن در نزد آنان) تزئین نموده و بعنوان نماد این جشن برگزیدند.

واما:

توی سرمای این شب طولانی به فکر بی خانه مان هایی که چشم میزنند

زودتر صبح بشه هم هستی ؟

منبع:kohandyar.persianblog.ir


 
 
نقشه جامع علمی کشور
نویسنده : جهادی - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
 

به عنوان اولین مطلب بخش هایی برگزیده از نقشه جامع علمی کشور رو  ببینیم.

در ضمن نقشه جامع علمی کشور مجموعه راهبرد ها و رهنمود ها  و دیدگاه های مقام معظم رهبری از سال 68-89 در موضوع علم و فناوری است.

اهمیت و نقش علم و دانش

-علم مهمتزین سلاح مبارزه با ظلم و ستم است.

-علم برای سعادتیک جامعه کافی نیست اما یک شرط لازم و بسیار مهم است.

-علم قدرت است ، هرکس دانش به دست اورد قدرتمندی و قدرتنمایی می کندو هر کس به دست نیاورد مغلوب دیگران می شود.

-علم مایه اقتدار است.

-علم وسیله رفاه زندگیست.

-کسانی که می توانند درس بخوانند و تخصصها را پیدا کنند واجب است درس بخوانند.

علم و دین

-دنبال علمی هستیم که مارا به معنویت ، انسانیت ، خدا وبهشت نزدیک کند.

-جامعه متکامل یک جامعه پیچیده و دارای تکنولوژی برتر نیست ، یک جامعه اخلاقی و دارای معرفت صحیح است. 

-تلفیق علم و ایمان به این معنی است که علم ابزار است و ایمان جهت به کار گیری ان را مشخص می کند.


 
 
به نام خدا
نویسنده : جهادی - ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آبان ۱۳٩٢
 

سلام

واقعیتش خیلی وقته که میخواستیم سایت به روز کنیم اما همون طور که آقای عبادی گفت نشد. بگذریم.

در مورد کارهای 6 ماه گذشته چون دسته بندی کاملی ندارم فعلا چیزی نمی نویسم تا دسته و مرتب بشن.(نهایتا تا یک هفته اینده روی وبلاگ قرار میگیرن.)

راستی از امروز به طور مرتب مطالب درسی - مشاوره ای و علمی و کلا مربوط به درس و تدریس گذاشته میشه.

در ضمن از کاربران و خوانندگان میخوام که اگه علاقه به مطالب دیگری دارن که در این قالب بشه قرارشون داد و همچنین کسانی که مطالبی دارن که فکر میکنن به درد دانش آموزان و دانشجویان بخوره در بخش نظرات قرار بدن تا به اونها هم بپردازیم. 


 
 
آغاز فعالیت وبلاگ مجموعه پس از 7ماه
نویسنده : سید وحید عبادی - ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ آبان ۱۳٩٢
 

سلام دوستان

همین طور که مطلعید وبلاگ مجموعه جهاد علمی پس از گذشت 7 ماه از برگزاری انتخابات اعضای شورای مرکزی بدون مطلب باقی ماند. با انتخاب اعضای جدید شورای مرکزی قرار شد آقای فیروزی مسئولیت وبلاگ را بر عهده بگیرند که متاسفانه به دلایلی تا امروز فعالیتی در این زمینه انجام نگرفته است.با پیگیری های انجام گرفته ایشان به ما قول دادند که از فردا شنبه 4 آبان وبلاگ را فعال کنند. لذا از کلیه دوستان دانشجو که این توانایی را در خود می بینند که بتوانند در هر موضوع مورد علاقه مطلب بنویسند دعوت می کنم که به ما کمک کنند که با کمک هم وبلاگ مجموعه را از این حالت خارج کنیم.

برای اولین اقدام بنده از آقای فیروزی درخواست دارم گزارش کاملی از کارهاش انجام گرفته در شش ماه نخست سال 92 را جهت اطلاع دانشجویان روی وبلاگ قرار دهند.

به امید فردایی بهتر


 
 
← صفحه بعد