معلم موجودی غیر قابل توصیف؟؟!!

لحظه لحظه‌اش خاطره است؛ خاطراتی سبز و آبی و گاه خاکستری؛ خاطراتی که این شغل را شیرین و جذاب ساخته است.  نمی‌شود معلم باشی و بگویی که از این کار تکراری خسته شدم. در معلمی هر روز با ده‌ها کودک یا نوجوان سروکار داری؛ کسانی که دلشان پاک‌تر از دیگر قشرهای جامعه است و روحشان با شور و هیجان عجین شده و این شور و هیجان جوانی خود را به گونه‌های مختلف به معلم نشان می‌دهند. زمانی با صمیمیتی صادقانه، گاه با شیطنتی کودکانه و حتی پیش می‌آید که با رفتاری نابخردانه دلگیرت بکنند؛ اما وقتی کلاهت را قاضی می‌کنی، می‌بینی که بیشتر صمیمیت‌ها و شیطنت‌هایشان در خاطرت می‌ماند و می‌توانی از رفتارهای نادرستشان چشم پوشی کنی.

شما را مهمان چند خاطره از همین لحظات سبز و آبی معلم‌ها و دانش‌آموزان می‌کنم.
پنجره اول:
معلم قاتل
یادم نیست که چرا صحبت از حیوانات اهلی شد، اما همین عاملی شد که خاطره‌ای از طوطی خواهرم بگویم؛ طوطی بامزه‌ای که اصلاً میانه‌ای با قفس نداشت و بهترین جا را برای نشستن سر آدم‌ها می‌دانست. خلاصه داشتم از کارهای بامزه آن طوطی می‌گفتم و اینکه هر بار جا خالی می‌دادم تا روی سرم ننشیند، اوج می‌گرفت و چرخی می‌زد تا بالاخره روی سرم قرار می‌گرفت و عاشق اسمارتیز بود و خلاصه یک هفته‌ای گرفتارش بودم.
ناگهان پارازیت یکی از بچه‌ها به گوشم خورد که گفت: «چند روز پیش شما بود و نمرد؟!»
با تعجب پرسیدم: «چرا بمیره؟»
خب آخه پیش شما بوده؛ اونم یییییییک هفته!
و بعد شلیک خنده بچه‌ها.
80 دقیقه تونل وحشت
باز هم سال تحصیلی جدید و باز هم اجبار مدیر محترم بر اینکه از دانش‌آموزان نظرخواهی کنید و منی که می‌دانم باز باید غمنامه دانش‌آموزان را بخوانم: اینکه سخت‌گیری، استرس وارد می‌کنی، چرا زمان امتحان را از قبل تعیین نمی‌کنی؟ چرا همیشه از اول امتحان می‌گیری؟ چرا وقتی بلد نیستیم دعوایمان می‌کنی و....
اما امسال نظر یکی از دانش‌آموزان سال سوم ریاضی جالب است که گفته: «این کلاس، وحشتناک‌ترین کلاس زندگی من است. وارد کلاس که می‌شوم انگار وارد تونل وحشت شدم. قلبم تالاپ و تولوپ می‌زنه»!
خدایی‌اش تا حالا فکر نمی‌کردم که کلاسم تونل وحشت باشه. بهشون گفتم که از این به بعد باید اول کلاس بهم پول بدهید؛ هفته‌ای ۸0 دقیقه تونل وحشت که مجانی نمیشه!
ن...خن ...دیم
چند روز بود که بیمار بودم. ضعف شدید و سرگیجه کلافه‌ام کرده بود. آن روز سر جلسه امتحان ایستاده بودم که دیدم بدجور سرم گیج می‌رود». با ضعف به بچه‌ها گفتم: بچه‌ها! اگه من افتادم زمین . . . که یکی از بچه‌ها پرید وسط حرفم و با لحنی کشدار گفت: «ن.. خن ....دیم»
یعنی واقعاً این بچه ها آنتیکند!
 
 آخر «سه» شدن
 حسابی گیج بازی درمی‌آورد. به شوخی یک جوک ترکی در همین زمینه تعریف می‌کنم و آخرش می‌گویم که خود من ترکم و به آذری‌ها برنخورد.
یکی از بچه‌ها بعد از ۱۰ دقیقه می‌گوید: خانم! راستی راستی شما ترک هستین؟
می‌گویم: بله.
با تعجب می‌گوید: «اما اصلاً به شما نمیاد که ترک باشین!»
با کنجکاوی می‌پرسم: «چطور مگه؟»
با اطمینان می‌گوید: «آخه ترکا خوشگلن»!
ای کاش
یکی از دبیران مدرسه به من می‌گوید سال پیش یک بار بچه‌های سال چهارم تجربی گفتند که خانم ما می‌خواهیم ادای یکی از دبیرانمان را درآوریم و من هم اجازه دادم.
گفت یکی نقش دبیر را بازی کرد و صدا کرد: حسنی! شاگردی با ترس و لرز آمد جلو. دبیر مجازی نگاهی بالا بلند به دانش آموز انداخت و گفت: بشین منفی.
خانم! ما درس خوانده‌ایم.
همین که گفتم. بشین منفی. رضایی بیاد.
بله، خانم!
و باز نگاهی از روی خشم و بار دیگر : بشین منفی.
اما خانم! ما درس بلدیم!
همین که گفتم. منفی می‌گیری!
و خلاصه همچنان این جریان ادامه داشته است.
صد البته واضح و مبرهن است که معلم مجازی محترم، نقش این حقیر را بازی می‌کرده است، و این، من بوده‌ام که بدون هیچ دلیل موجهی و از سر مرض، به دانش‌آموزان گل و گلابم منفی می‌داده‌ام!
چند روز بعد به عنوان درد دل، برای یکی از کلاس‌هایم این خاطره را تعریف کردم و در پاسخ صدای یکی از شاگردان را شنیدم که: نه، خانم! هیچ هم این طور نیست.
و در ادامه با گله‌مندی گفت: کاش این طوری بود! برعکس؛ شما وقتی کسی درس بلد نیست سر پا نگهش می‌دارید و سؤال‌های سخت سخت ازش می‌پرسید.
و بچه‌های دیگر هم با افسوس سری  تکان دادند و تاییدکردند!
مشکل از کلاسه
پاهایش را روی هم می‌اندازد و به صندلی لم می‌دهد و می‌گوید: «من درسای دیگه رو هم نمی‌خونم، اما نمره‌ام این نمیشه؛ مشکل از من نیست مشکل از جای دیگه است.»
می‌پرسم: «از کجاست؟»
از کلاسه.
چرا؟
خب واسه اینکه سخت می‌گیرین. انتظار زیادی دارین. اصلاً چه دلیلی داره آن قدر به ما سخت بگیرین. اگه راست می‌گین، اگه هم کنکور براتون مهمه، خب سخت کار کنید، اما آسون امتحان بگیرین، و بعد ابرویش را بالا می‌اندازد و نفسی عمیق می‌کشد و بار دیگر می‌گوید: «بازم می‌گم مشکل از کلاسه».
سلام بر پفک نمکی!
جلسه اول در هر کلاسی می‌گویم که اگر ضعف کردید و حالتان بد شد می‌توانید یک شکلات یا بیسکویتی بخورید تا دچار مشکل نشوید. چند روز پیش در اوج درس دیدم یک چیز نارنجی بین مقنعه و صورت یکی از بچه‌ها گم شد؛ می‌پرسم: چی بود؟
می‌گوید: پفک!
با تعجب نگاهش می‌کنم و می‌گویم: اون وقت چرا الان؟
حق به جانب می‌گوید: خودتان گفته بودید که میشه تو کلاس خورد!
پفک؟ من گفتم پفک بخورید؟
خب شما گفتید که اگر چیزی دوست داشتید بخورید. منم دلم پفک خواست!
(و این گونه حرف‌های معلم در کلاس تحلیل و تفهیم می‌شود)
قبل از کلاس تست سراغم آمده و می‌گوید: خانم! میشه امروز نیام سر کلاس؟
می‌گویم: اگه دفتر اجازه می‌ده نیا، اما اگه قرار بر اجازه منه، نه، اجازه نمی‌دم.
می‌گوید: دفتر گفته شما باید اجازه بدید.
می‌گویم: نه.
با غرغر راهش را می‌کشد و می‌‌رود. سر کلاس خبری از او نیست. از بچه‌ها سؤال می‌کنم، می‌گویند خبری از او ندارند و احتمالاً به خانه رفته است. سه ربع بعد خسته و بی‌حوصله با یک برگه وارد کلاس می‌شود. می‌پرسم: کجا بودی؟
نمازخونه؛ خوابیده بودم.
خوابیده بودی‌؟!
آره، خیلی خسته‌ام؛ تازه گولم زدن بیدارم کردن. گفتن که مادرت اومده دنبالت بلند شو؛ اون وقت منو فرستادن سر کلاس!
و بعد با خستگی ته کلاس می‌نشیند و سرش را روی میز می‌گذارد و وقتی از او می‌خواهم درست بنشیند، یک بند غر می‌زند که درکش نمی‌کنم و دیشب بیدار بوده و ...
به چه فکر می کنید ؟
از بچه‌ها  خواستم تا برایم بنویسند که در طی کلاس به چه مسایلی فکر می‌کنند. منتخبی از آنچه را که نوشته‌اند، اینجا می‌نویسم:
* امروز حواس من پیش پدرم است که قرار است از شماره تلفن‌هایی که از خانه زنگ خورده پرینت بگیرد و من نگرانم.
* ابتدای کلاس به این فکر می‌کنم که معلم از من درس می‌پرسد یا نه. وسط کلاس هنگام درس پرسیدن به یاد همه آیه‌های قرآن می‌افتم که بخوانم و ازم درس پرسیده نشود، و آخر کلاس اگر زنگ آخر باشد به یاد بازی‌های فوتبال می‌افتم که خدا کند فردا درس نداشته باشیم تا بتوانم ببینم.
* در هنگام پرسش به این فکر می‌کنم که بتوانم تمام سؤال‌هایتان را جواب دهم تا پشتم را گچی نکنید (گفتنی است که من به دلایل مختلف گاه روی مقنعه یا مانتوی بچه‌ها با گچ های رنگی مخصوص خودم، نقاشی می‌کشم).
* اینکه اصلاً منصفانه نیست که موقع امتحان عموی بابام بمیره و من برم خونه و بقیه بچه‌ها امتحان بدن. راه حل درست این است که یک زلزله بیاد و همه بمیرن (به جز خودم)! این طوری هم بچه‌های خدابیامرز از امتحان راحت میشن و هم من!
راستی اگر همه مردن و شما زنده موندین بازم از من امتحان می‌گیرید؟
* به فکر اینکه اگر مامانم بره مشهد، من و بابام و داداشم چه حالی می‌کنیم! کلی برای خودمون می‌گردیم.
* اول کلاس: تمام حواسم به درس است.
وسط کلاس: به لباسی که قرار است در مهمانی بپوشم، لباس‌های معلم، پول و آینده‌ام، لباس‌های عیدم، میز و در و تخته و گچ‌های مخصوص شما!
آخر زنگ: ساعت چند است؟ کی زنگ می‌خوره؟ زنگ بعد چی داریم؟
و هنگام درس پرسیدن، ساعتم همش عقب می‌ماند! فقط تمام فکرم این است که آن را چطوری درست کنم!
* اینکه چطور میشه شما رو دور زد تا امتحان نگیرید. بعد هم که امتحان می‌گیرید چطور می‌شه تقلّب کرد، و در نهایت چطور خبر  نمره افتضاحم را به مادرم بدم و مهم‌تر از همه با خشم شما چه کنم؟!
*               *            *
پنجره دوم:
ما همه درس گوش می دهیم !
سر کلاس درس بودیم و هر کس داشت یک کاری انجام می‌داد که البته  بیشترشان  هیچ ربطی به درس نداشتند! مثلاً دوستان داشتند با پاهایشان میز را حدود یک  متر بلند می‌کردند و به زمین می‌کوبیدند یا وسایل دوستانی را که خواب بودند می‌دزدیدند و . . .
در این میان، فاطمه برای اینکه به دبیر ثابت کند که به درس گوش می‌دهد، یک سؤال پرسید و شروع به بحثی جدی با معلم درباره موضوع مورد نظر کرد و به هیچ عنوان هم نمی‌خواست از نقش شاگرد خوب و مؤدب بیرون بیاید. از آن طرف مریم هم در پشت سر او داشت بدون ترمز صحبت می‌کرد و کارهای ریحانه را گزارش می داد و در انتها هم با هیجان گفت: یا امام زمان‌! بچه‌ها! ریحانه داره زمینو می‌کنه...!!!
فاطمه هم دیگر نتوانست جلوی خودش را  بگیرد و در میان بحث علمی از نقشی که حسابی با آن جور شده بود، بیرون آمد و از خنده منفجر شد. این وسط، چهره دبیر دیدنی بود که با چهره‌ای بر افروخته فقط نگاه می‌کرد و در ذهنش به عقل سالم ما شک می‌کرد!
 
لحظات ناب تدریس
سر زنگ شیرین ریاضی نشسته بودیم و دبیر محترم در حال تدریس بودند و کلاس در بی‌حالی مبهمی فرو رفته بود. ناگهان متوجه شدیم که دبیرمان از اعماق وجودشان تعجب کردند. بنا به عادت مالوف با چشم مسیر نگاهشان را دنبال کردیم. چشمتان روز بد نبیند، دیدیم که یکی از بچه‌های شرّ کلاس، دستش را  تا آرنج در کفشش کرده و در پاسخ به سؤال دبیر که داری چه  کار می‌کنی، خیلی «ریلکس» و با اعتماد به نفس کامل، گفت: «دارم فلشمو در میارم.» بعد در ادامه یک عدد فلش از کفشش درآورد و روی میز گذاشت!
دبیر که دید او همچنان در حال کند و کاو است با عصبانیت گفت: «تموم شد؟»
و در پاسخ شنید که: «نه، هنوز درش مونده» و بعد از چند دقیقه در فلش هم روی میز آمد و شاگرد محترم نفسی عمیق کشید و فرمودند: «تمووووم شد»!!!!
بیا بیرون !
دور تا دور مدرسه بوته‌های گل رز کاشته بودند، اما آنچه برای ما جالب بود، گل‌های خوشرنگ صورتی رز نبود، بلکه چند تا درخت توت قرمز بود که در گوشه و کنار مدرسه به چشم می‌خورد و بچه‌ها در اردیبهشت ماه، زمانی که  هنوز توت‌ها نرسیده بود، حساب توت‌های کال صورتی رنگ را می‌رسیدند. یک روز با ناهید و رؤیا، به بهانه کار واجب! معلم را پیچاندیم و رفتیم سراغ درخت‌های توت؛ من سراغ شاخه‌های پشتی کنار دیوار رفتم و آن دو نفر، از شاخه‌های رو به حیاط بهره می‌بردند که از دور جمال بی مثال معاونمان پیدا شد و بچه‌های رو به حیاط به سمت سرویس‌های بهداشتی دویدند و پنهان شدند، اما من بدبخت که پشت درخت بودم، تنها صدای پا نصیبم شد. کمی نگران شدم و برای اطمینان خاطر خیلی آرام پرسیدم: «کی اونجاست؟ رضایی (نام خانوادگی معاونمان) اومد بچه‌ها ؟ چی شد؟ که ناگهان خانم رضایی با صدایی مرعوب کننده فریاد زد: «بیا بیرون!!!»
یعنی از ترس...
مراسم چایی خوران
روزهای سه‌شنبه، زنگ تفریح دوم، بوفه مدرسه شلوغ‌تر از همیشه بود. بچه‌های کلاس ما دسته‌ای وارد بوفه می‌شدند تا برای زنگ تاریخ، تدارکات تهیه کنند. معلم تاریخ ما دبیر نازنینی بود و چون بچه‌ها را قطاری ردیف می‌کرد تا از آنها  درس بپرسد، دیگر چندان حواسش  به بچه‌هایی که نشسته بودند،  نبود! ما هم که فرصت طلب...زنگ های تاریخ شیطنتمان گل میکرد و مراسم خوراکی خوران ! داشتیم .
یک روز یکی از بچه‌ها گفت: از هر چی پفک و چیپس و شکلاته خسته شدم؛ تو این سرما فقط چایی می‌چسبه. قرار شد که هفته بعد، عباس فلاسک چایی با چند تا لیوان یک بار مصرف برای کلاس تاریخ بیاورد. سه شنبه بعد عباس با یک فلاسک گنننننننده وارد کلاس شد. باور کنید که اگر  دو بار به کل بچه‌ها چایی می‌دادیم بازهم اضافه می‌آمد!... خلاصه با هزار بدبختی فلاسک را  جاسازی کردیم و وقتی بچه‌ها پای تخته رفتند، ما هم عملیات را شروع کردیم! فلاسک را به حامد، یکی از از بچه‌های انتهای کلاس، دادیم تا چایی‌ها را بریزد. ناصر هم مسؤول پخش چای بود. من و عباس و صادق و محسن هم وظیفه خطیر خوردن را در اولین مرحله به عهده داشتیم!
همین که ناصر چای‌‌ها را  پخش کرد، عباس مثل آدم‌های قحطی زده، چایی داغ را سر کشید. یک دفعه  دیدیم قرمز شد. داشت آتیش می‌گرفت؛ بیچاره رفت از دبیر برای بیرون رفتن‌ اجازه بگیرد که تازه بازپرسی‌های دبیر نازنین از ایشون شروع شد....: «قاسمی! بگو چی خوردی؟؟ چیپس خوردی آره؟؟ حتماً فلفلی هم بود هان؟؟؟» خلاصه بعد از مرحله ۲۰ سؤالی گذاشت بیرون برود ... و ما هم در ادامه با خیال راحت مراسم چایی‌خوران را در کلاس به اجرا گذاشتیم‌!.....
 رفته بودیم رامسر، خ. خیرآوران مسؤولمون بودن... وقتی خواب بودن با سمیه و سحر رفتیم سر گوشیشون و شماره منزلشونو برداشتیم. مزاحم شدیم! آخ که چه حالی داد! آخرشم به همه جایزه دادن غیر از ما سه تا!

میگن«حسنی به مکتب نمی‌رفت وقتی می‌رفت جمعه می‌رفت» حکایت ما بود. یک جمعه در میان، مدرسه بودیم! یادتونه یه بار که از کلاس رفت بیرون، ساعتو کشیدیم جلو؟ آخ که چه حالی داد!

/ 0 نظر / 27 بازدید