مطلبی به ناچار سیاسی!

خانواده ای بود مفلوک. کار پدر بدان جا کشیده بود که مجبور بود طلای مادر بفروشد تا نان سفره فرزندان فراهم آورد و البته بیش از آن را نیز خرج خود کند ...

به پدر چه می گفتید؟ بی کاره؟ مفلس؟ معتاد؟ هر چه خواستید می گفتید اما بدانید از چنین مردی می باید نا امید بود. اگر کسی به فکر نجات چینین خانواده ای بود، تنها به فرزندان جوان امید می بست...

مادر یعنی وطن. طلا یعنی نفت. پدر یعنی دولت ... این ملک پدارنی داشته است که برای حکومت، نه طلای مادر که خود مادر را نیز فروخته اند! در چنین خانواده ای تنها مایه نجات، همت فرزندان است (یعنی ما جوانها)... از پدر کاری بر نمی آید ...

برگرفته از کتاب "نفحات نفت" رضا امیرخانی

اکنون بسیاری از فرزندان خانواده بزرگ ایران دست به کار شده اند. تا مبادا طلای مادر بیش از این به فروش برسد. دست به کار شده اند و کار خود را به جای خود و طلای مادر می فروشند و سرافرازند. ما نیز باید کار هایی که شروع کرده ایم نگذاریم زمین. نگوییم که خیلی جاها دارند از پول نفت کش می روند، ما هم برویم. اینجا کار به نفع ماست. یا علی

/ 0 نظر / 63 بازدید